محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
41
خلد برين ( فارسى )
را به غبار عداوت مغشوش گردانيد و آن بحر گوهرخيز را به تبريز طلب داشته هر چند به ظاهر حال ، كمال ادب و آداب و لوازم تعظيم و احترام به تقديم مىرسانيد اما باطنا در صدد انطفاى چراغ نورستان كرامت درآمده نوبتى زهرى جانگزا به محرمى داد تا در مطعوم و مشروب تعبيه نموده بر سر خوان مهمان نوازى آن حضرت گذارد . و چون شاهد اين مدعا از پردهء خفا سر بدرى پيش گرفته خبر اين جرأت به آن حضرت رسيد دامن معاشرت از صحبت وى درچيد و اين معنى باعث ارتفاع غبار نقار گرديده آن مردود غدار ، آن بحر كرامتخيز را در تبريز متوقف نموده رخصت معاودت به صوب اردبيل نداد . مقارن آن يكى از محرمان آن خر نادان در شبى سلطان الاولياء شيخ صفى الدين اسحاق را در خواب ديد كه عصائى از خانوادهء عصاى موسى - على نبينا و عليه التحية و الثناء - در دست گرفته بر سر ملك اشرف تاختن آورده به او مىگويد كه چرا فرزند مرا در اين شهر بازداشته نمىگذارى كه به جا و مكان خود بازگردد ؟ من مملكت آذربايجان را به تو مىتوانم گذاشت و تو يك پسر مرا به من روا نمىتوانى ديد ؟ و آن مستحق نكال و عذاب در جواب مىگويد كه باعث بر نگاهداشتن مخدومزاده آن است كه مىخواهم به صحبت فيض منزلتش تيمن و تبرك جويم . آن جناب ديگر باره در جواب وى مى - گويد كه پسرم را رها كن كه به منزل خود رود و چون سه مرتبه اين سخن را بر زبان الهام بيان مىگذراند آن عصا را چنان بر ديوار خانهاى كه مكان آن نادان بوده مىزند كه از سقف تا قاعده شكافته مىگردد . و چون ملك اشرف آن ضرب دست را مىبيند ترسان و لرزان سر در قدم آن سلطان دار الملك ارشاد مىگذارد و زبان به تمهيد معذرت مىگشايد و پس از آن آن جناب مىفرمايد كه راست مىگوئى ؟ و او مىگويد بلى . آنگاه آن حضرت به همان عصا آن خانه را به حال نخست آورده آغاز رفتن مىكند و مىگويد كه اگر فرزند مرا رها كنى فهو المراد و الا دانم كه با تو چه بايد كرد .